تبلیغات
.:: گـــــــرا ::. - امام جماعت غصبی!!!
  • امام جماعت غصبی!!!

    نویسنده: شهید | چهارشنبه دهم فروردین 1390 ساعت 21:32

    جبهه فقط گریه نبود...

    این خاطره رو از زبون یه امام جماعت تو  یکی از خط های مقدم براتون گذاشتم
    یه کم طولانیه ولی خیلی قشنگه

    -- -- -- --

    می گویند در جهنم مارهایی هست که اهالی محترم جهنم، از دست آنها به اژدها پناه می برند! و حالا من هم دچار چنین وضعیتی شده بودم. آن هم از دست یک جغله ی تخس ورپریده که نام با شکوه فریبرز را بر خود یدک می کشید.
    یک نوجوان 15 ساله ی دراز بی نور که به قول معروف به نردبان دزدا می ماند.
    یادش بخیر، در حوزه که بودیم یک طلبه ای بود که انگار از طرف شیطان مامور شده بود بیاید و فضای آرام و بی تنش آنجا را به جنجال بکشاند. او هم اتفاقا اسمش فریبرز بود و به پیشنهاد استادمان شد ابوالفضل! قربان آقا بروم، آن بزرگوار کجا و این ابوالفضل جعلی کجا؟
    کاری نبود که نکند.
    از راه انداختن مسابقه ی گل کوچیک تا اذان گفتن در نیمه های شب و به راه انداختن نماز جماعت بدون وقت. بعدش هم خودش می رفت در حجره اش و تخت می خوابید و ما تازه شصتمان خبردار می شد که هنوز دو ساعتی به اذان صبح مانده است! کاری نماند که نکند. از ریختن مورچه های آتشی در عمامه مان تا انداختن عقرب و رتیل در سجاده های نمازمان. در شیشه گلاب، جوهر می ریخت و وسط عزاداری و در خاموشی روی جماعت می پاشید.
    اما ابوالفضل جعلی در برابر کارهای این فریبرز خان، یک طفل معصوم و بی دست و پا حساب می شد.
    بقیه اش در ادامه مطلب...



    کاری نبود که فریبرز نکند. مورچه جنگ می انداخت؛ به پای بچه های نماز شب خون زلم زیبو می بست که تا نصفه شب که می خواهند بی سر و صدا بروند بیرون وضو بگیرند، سر و صدا راه بیفتد؛ تو نمکدان تاید می ریخت و هزار شیطنت دیگر که به عقل جن هم نمی رسید.
    از آن بدتر، مثل کنه به من چسبیده بود. بنده هم روحانی و پیش نماز گردان بودم و دیگران روی ما خیلی حساب می کردند. اما مگر فریبرز می گذاشت؟
    اوایل سعی کردم با بی اعتنایی او را از سر باز کنم. اما خودم کم آوردم و او از رو نرفت. بعد سعی کردم با ترش رویی و قیافه عصبی گرفتن دورش کنم؛ اما کودکی را می ماند که هر بی اعتنایی و تنبیه که از پدر و مادر می بیند، به حساب مهر و محبت می گذارد. در آخر در تنهایی افتادم به خواهش و تمنا که تو را به مقدسات قسم ما را بیخیال شو و بگذار در دنیای خودم باشم.
    اما با پر رویی درآمد که: حاج آقا مگه امام نگفته پشتیبان روحانیت باشید تا آسیبی نبیند؟ خب من هم هواتو دارم که آسیبی نبینید!
    با خنده ای که ترجمه نوعی از گریه بود، گفتم: برادر جان، امام فرمودند پشتیبان ولایت فقیه باشید، نه من مادر مرده! تو رو جدت بگذار این چند صباح مانده تا شهادت را مثل آدمیزاد سر کنم.
    اما نرود میخ آهنین در سنگ!
    در گردان یک بنده خدایی بود که صدایی داشت جهنمی، به نام مصطفی، انگار که صدتا شیپور زنگ زده را درست قورت داده باشد. آرام و آهسته که حرف می زد، پرده گوشمان پاره می شد، بس که صداش کلفت و زمخت بود. فریبرز، مصطفی را تشویق کرد که الا و بالله باید اذان مغرب را تو بگویی!
    مصطفی هم نه گذاشت و نه برداشت و چنان اذانی گفت که مسلمان نشنود و کافر نبیند! از الف الله اکبر تا آخر اذان، بند بند نمازگران مقیم سنگری که حسینیه شده بود، لرزید. آن شب تا صبح دسته جمعی کابوس دیدیم وحشتناک و مخوف! تنها دو نفر این وسط کیف کردند. آقا مصطفی، اذان گوی شیپور قورت داده و فریبرز خان!
    از آن به بعد هر کس به فریبرز می خواست توپ و تشر بزند، فریبرز دست به کمر تهدیدش می کرد که: اگر یک بار دیگر به پر و پایم بپیچی به مصطفی می گویم اذان بگوید!
    و طرف جانش را بر میداشت و الفرار!
    مدتی بعد صبح و ظهر و غروب صدای رعب آور اذان آقای شیپور قورت داده قطع نشد! پس از پرس و جو و بررسی های مخفیانه فهمیدم که فریبرز به او گفته که حاج آقا از اذان گفتنت خیلی خوشش آمده و به من سپرده که به شما بگویم که باید موذن همیشگی گردان باشید!
    و این یکی از برکات فریبرز بود که دامن ما را گرفت.
    مدتی نگذشته بود که فریبرز یک بلندگوی دستی از جایی کش رفت و آن را به موذن بد صدا داد که بگذار عراقی ها هم از صدایت مستفیض شوند، اینطوری حیفه! و از آن به بعد هر وقت که صدای اذان از بلند گو بلند می شد، آتش دیوانه وار دشمن هم شروع می شد، نه تنها ما بلکه عراقی ها هم دچار جنون شده بودند.
    گذشت و گذشت تا اینکه آن روز فرمانده لشکر به همراه چند مسئول نظامی دیگر به خط مقدم و پیش ما آمدند. قرار شد که نماز جماعت را با هم بخوانیم. مصطفی شیپور قورت داده مشغول بود و رنگ از صورت فرمانده لشکر و همراهانش پریده بود! ما که کم کم داشتیم عادت می کردیم، فقط کمی گوشمان سنگینی می کرد و زنگ می زد!
    عراقی ها هم مثل سابق دیگر جنی نشده و فقط چند تا توپ و خمپاره روانه خط ما کردند!
    عبا و عمامه را گوشه سنگر گذاشتم و رفتم وضو بگیرم. بیرون سنگر فریبرز را دیدم که وضو گرفته و داشت به طرف سنگر حسینیه می رفت. مرا که دید، سلام کرد. جوابش را سر سنگین دادم. وضو گرفتم و برگشتم طرف سنگر. اما ای دل غافل. خبری از عبا و عمامه نبود! هر جا که بگویید گشتم. اما اثری از عبا و عمامه پیدا نکردم. یکهو صدایی به گوشم خورد: الله اکبر، سبحان الله!
    برای لحظه ای خون در مغزم خشکید. تنها امام جماعت آنجا من بودم! پس نماز جماعت چطوری برگزار می شد؟
    شلنگ تخته زنان دویدم به طرف حسینیه. صف های نماز بسته، همه مشغول نماز بودند. اول فکر کردم که بچه ها وقتی دیده اند من دیر کرده ام، فرمانده لشکر را جلو انداخته و او امام جماعت شده. اما فرمانده که آن جا در صف دوم بود! با کنجکاوی جلوتر رفتم و بعد چشمانم از حیرت گرد شد و نفسم از تعجب و وحشت بند آمد؛ بله، جناب فریبرز خان، عمامه بنده بر سر و عبای نازنینم روی دوشش بود و جای مرا غصب کرده بود!
    خودتان را بگذارید جای من، چه می توانستم بکنم؟ سری تکان دادم. در آخر صف ایستادم و الله اکبر گفتم و خودم را به رکعت سوم رساندم. لااقل نباید نماز جماعت را از دست می دادم؛ نماز جماعتی که امام جماعتش عبا و عمامه مرا کش رفته بود!

    http://s3.picofile.com/file/7410965264/prhmajwy5j3w2dy7fnqo.jpg

    برچسب ها: جبهه فقط گریه نبود ، خنده در جبهه ، بسیجی لبخند بزن ، امام جماعت غصبی ، گرا ، شهید ، gera99 ،
    آخرین ویرایش: شنبه بیست و هفتم خرداد 1391 18:20
    یکشنبه نهم مرداد 1390 11:40
    به ما سر نمیزنی؟
    چه خبر؟
    سه شنبه چهارم مرداد 1390 14:43
    قشنگ بود ... ممنون بسی خندیدیم
    جمعه شانزدهم اردیبهشت 1390 21:43
    با عرض سلام.وب باحالی داری.خوشم اومد.
    ممنونم که واسم پیغام گذاشتید.
    اگرمی خوای شما رو تو وبلاگم لینك کنم لطفا بگید با چه نامی . ،
    و منو با ** دم در بده, بیا تو ** با این ادرس
    http://hamed-only.blogfa.com/
    ثبت کن.
    با تشکر حامد
    چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1390 11:22
    دمت گرم خیلی باهال بود حال کردم.
    شهید
    سلام
    دمت شما هم گرم
    :)
    سه شنبه بیست و سوم فروردین 1390 12:58
    خیلی خاطره زیبایی بود کلی خندیدم خدا خیرت بده دلاور چندصباحی میشه اینطوری نخندیده بودم
    یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390 17:45
    سلام

    خاطره جالبی بود تا آخرش رو خواندم
    اولش لبخند زدم
    وسط خاطره با صدای بلند خندیدم

    اما اخرش رو با شوق عجیبی گریه کردم واشک ریختم

    خوش به حالشون که شادی وصف ناپذیرشون هم الان اشک حسرت به جان ما می اندازد
    جمعه نوزدهم فروردین 1390 23:58
    سلام کلی خندیدم ... تمام لحظات شما را مجسم کردم نثر زیبایی دارید و مطالبتان دلنشین است امشب دارم در وبلاگهایی نظیر وبلاگ شما می گردم از مطالب شما برای الهام گرفتن شعرهای 8 سال دفاع مقدس استفاده میکنم موفق باشید
    پنجشنبه هجدهم فروردین 1390 11:21
    سلام با مطلب فرار می کنم از تو به تو بروزیم

    یا علی
    پنجشنبه هجدهم فروردین 1390 03:43
    سلام بزرگوار ... خدا قوت ... بهره مند شدم از مطلبتون ...

    با نگاهی متفاوت به نیکی و زشتی منتظر قدوم شریف شما هستم ...

    خدا کمک همه ی مومنان جهان کنه برای رهایی از قیود زورگویان عالم یا علی ..
    پنجشنبه هجدهم فروردین 1390 00:40
    سلام
    با مطلب زیر در خدمتم

    +اقدام عجیب دانشگاه آزاد در تایید فرقه ضاله بهاییت!!!

    منتظر حضور گرمتون هستم
    موفق باشی.
    چهارشنبه هفدهم فروردین 1390 14:37
    بسم الله الرحمن الرحیم

    به درک واصل شدن "عبدالله بن جربرین مفتی" اعظم وهابیون عربستان صاحب فتوای

    تخریب حرمین عسکریین مبارک.

    التماس دعا

    یا علی
    چهارشنبه هفدهم فروردین 1390 12:57
    سلام به شما دوست عزیز بزرگوار
    ممنون از حضور و درد و دلهاتون
    پیشاپیش ولادت بانوی صبر و بانوی دو عالم حضرت زینب(س)و روز پرستار رو اول به خدمت صاحب الزمان(عج)و رهبر عزیزمون و بعد خدمت شما و تمام مسلمین جهان تبریک عرض میکنم.
    امیدوارم شهدا همیشه کمکتون کنند.
    با پست(دل نوشته...)منتظر حضور و دلنوشته های زیباتون هستم.
    اللهم عجل لولیک الفرج
    اللهم الحفظ والنصر قائدنا الخامنه ای باالقرآن
    اللهم الرزقنا شهادت فی سبیلک
    اللهم الرزقنا زیارت و شفاعت الحسین فی الدنیا و الاخره
    ایشالله شهید شی.
    شهادت بنده ی حقیر
    التماس دعا
    چهارشنبه هفدهم فروردین 1390 00:34
    سلام

    خوبی

    بروزم با :سایه شیطانی ابراج البیت بر سر بیت الله الحرام

    برای بنده جای سوال است در حالی كه اینهمه در كشورهای غربی درباره آخرالزمان بحث میشود و فیلمهای فراوانی نیز ساخته شده است و برنامه های مختلفی را به اجرا گذاشته اند اما ما با اینكه خود را منتظر آخرین امام و منجی جهان میدانم اینقدر در جهالت به سر میبریم و اصلا به روی خود هم نمیاوریم .

    به امید ظهور

    یا علی ع
    سه شنبه شانزدهم فروردین 1390 23:55
    سلام

    آمده ام ، خداحافظی کنم

    آپم و منتظر
    سه شنبه شانزدهم فروردین 1390 22:16
    سلام همسنگر...

    چرا جهاد اقتصادی؟؟؟

    منتظر حضورتونم
    سه شنبه شانزدهم فروردین 1390 19:35
    سلام ...
    متاسفانه نتونستم دانلود کنم , در هر صورت ممنون

    ضمنا در مورد شعر « اگر بگذارنـــ ... » بدون هیچ کم و کاستی در وب قرار گرفته از نظر شما سپاسگذارم

    در پناه حق ...
    سه شنبه شانزدهم فروردین 1390 14:46
    با سلام و درود بر شما
    و با تشکر از زحمات شما
    در پناه مولا صاحب الزمان (عج) موفق و پیروز باشید.
    اجرکم عندالله
    یا علی
    سه شنبه شانزدهم فروردین 1390 14:11
    سلام عزیز بزرگوار
    یادش به خیر روزهای خوبی بود ایشالله بتونیم ادامه دهنده خوبی باشیم.
    ممنون که خبر دادی.
    اللهم عجل لولیک الفرج
    اللهم احفظ قائدناالامام الخامنه ای



    یا علیبا سیدعلی
    با به راستی بعد از شهدا چه كردیم؟! به روزم
    سه شنبه شانزدهم فروردین 1390 01:11
    سلام

    خاطره جذاب و جالبی بود.
    امان از دست شیطنتهای بعضی ها در دوران جنگ..

    شهادت نصیبتان.

    در پناه خدا و سایه سار ولایت.
    دوشنبه پانزدهم فروردین 1390 23:48
    سلام
    بنده هم با چند طلبه اینجوری برخورد کردم و دارم
    البته کار اینها اذیت مردم نیست
    بنده به ورزش رزمی علاقه دارم و میرم
    یه طلبه هم هست که اونم بامن میاد ورزش
    گاهی وقتا که میرم حوزه به دیدن این رفیقم نه حرمت سن و سال حالیشون میشه نه حرمت مهمون نه حرمت سیادت و سید بودن (البته خودم نه! استادمون)
    شروع میکنن به چرت و پرت گفتن و حرفهای بد زدن و دهنشون رو که باز میکنن هرچی بخوای از توش میاد بیرون
    اونم بدون مدرک و دلیل
    آخرهم که جوابشون رو میدی زود بلغور میکنه که سفسته نکن، مغلطه نکن و.....
    بقول بنده خدا چارتا ضرب ضربا ضربوا خونده فکر میکنه حالا چی شده
    منم رزمی کار، و متاسفانه خیلی زود خشم
    آنچنان داغ میکنم که بهترین راه رو رفتن از اونجا میبینم چون اگه بمونم خونش پای من میافته
    حتی یه بار هم تو خیابون دیدمشون، با خوشرویی و سلام جلو رفتم ولی سلامم تموم نشده دهنش رو باز کرد و...
    گذاشتمش رفتم
    کار بجایی رسیده که یه شب خوابش رو دیدم، خواستم بزنمش ولی تو مسجد بود...اومدم بیرون که کاری نکنم
    خلاصه اینقدر ازش بدم میاد که کافیه بهونه بده دستم
    نمیدونم چیکارش کنم
    یه چند مدت از روش مالک اشتر استفاده کردم، کظم غیظ و یرنماز دعا برای بهبودش و فهمیدن حقیقت، ولی جواب نداد
    دیگه نمیدونم باید چیکار کنم
    اینم اینجا گفتم تا یکم دلم خالی بشه
    خوشحال میشم به ما هم سربزنید

    باتشکر
    .......خدا نگهدار.......
    دوشنبه پانزدهم فروردین 1390 17:15
    سلام
    با اولین پست سال 90 (کشف دست خط امام علی(ع) در یک مسجد)
    به روزیم. خوشحال میشیم بیاین
    دوشنبه پانزدهم فروردین 1390 15:57
    سلام ممنون از حضورت در وبم باز هم به وبم سر بزن
    دوشنبه پانزدهم فروردین 1390 15:48
    ٍسلام
    با « سقای آب و ادب » به روزم
    منتظرتونم...
    التماس دعا
    یا علی
    دوشنبه پانزدهم فروردین 1390 15:32
    با سلام مطلب را از جذابیت کلمه به کلمه دنبال کردم.بسیار زیبا بود. حال و هوای رزمندگان، یکرنگی و خلوصشان کمتر یافت می شود. مگر اینکه با همین داستانها بیشتر سادگی و خلوص را پیدا کنیم.
    به وبلاگ گروه سر بزنید.می توانید کارهای گروه را هم دانلود نمائید.
    آماده تبادل لینک هستیم
    موفق باشید
    دوشنبه پانزدهم فروردین 1390 11:06
    دوشنبه پانزدهم فروردین 1390 10:45
    سلام
    ممنون که میای
    موفق باشی
    دوشنبه پانزدهم فروردین 1390 07:23
    ولی با لباس غصبی هم نماز می چسبه
    دیگه اگه مال اخوند باشه
    دوشنبه پانزدهم فروردین 1390 07:22
    خدا رحمتش کنه
    دوشنبه پانزدهم فروردین 1390 02:46
    خدایا !

    آنان که حقیقت را به مسلخ مصلحت می برند، آ نان که دین می فروشند و دنیا می خرند ،آنان که در مرتع حقوق مردم می چرند ،به کفر از ایمان نزدیکترند.نقاب ایمان را از چهره شان بستان
    دوشنبه پانزدهم فروردین 1390 01:30
    سلام
    من خاک پای شهدا هم هستم
    یادش بخیر راهیان نور
    و شلمچه
    چه لحظات زیبایی بود
    وبلاگ خوب و پرباری دارید
    لینکتون کردم
    اگه میشه آپ کردنتونو بهم خبر بدین
    نمایش نظرات 1 تا 30
    • کل بازدید :
    • بازدید امروز :
    • بازدید دیروز :
    • بازدید این ماه :
    • بازدید ماه قبل :
    • تعداد نویسندگان :
    • تعداد کل پست ها :
    • آخرین بازدید :
    • آخرین بروز رسانی :
    قالب وبلاگ